
کـدوم قصه کـدوم داستان
کـدوم رویای بی پایان
کـدوم آغـــوش جاویدان
کجاسـت دستی که گیرم من
منم تنهـای تنهـایان
کـدوم احساس کـدوم پرواز
کـدوم پایان کـدوم آغاز
نمی جویم ره خود را
در این شب های بی آواز
کـدوم مقصود کـدوم معبود
کـدوم دنیای تن آسود
کـدوم فردای مه آلود
کـدوم عشـق اهورایی
چه رویای محالی بود
چرا اقرار؟ چرا انکار؟
چرا رفتن؟
چقدر تکرار
همه در خوابنـو اما
چرا من مانده ام بیدار
چقدر زجه زنم از درد
چقدر ناله چقدر فریاد
چرا پروردگار من
چرا سهمم شده بیداد
چرا؟
"رؤیای محال "