Quantcast
Channel: رؤیـ ـای محــــ ــ ـال
Viewing all articles
Browse latest Browse all 37

Article 0

$
0
0


من همون برکـم که روزی

چشمه ساری بود سرشتم

واسـه ی ماهی ها جـون بـود

جاری بودن سرنوشـتم


چه سـتاره ها که تـو شـب

آینه ای جز من نداشتن

چه گلایی که تـو چشمـام

غنچه کردنـو شکـفتن


تا که یک روزی تو پیـدا

شـدی توی قلب تنـهام

شـدی روبروی خورشـیـد

تو پناهه خستگـیـهام


تا که دست زدی به جونم

 تن خستم شد یه گرداب

تا چکید قطره اشکت

شد دلم یه دُر نایاب


دیگه هیچ ستاره ای رو

نمی دیدم که بتابه

حتی مهتاب روبه چشمات

خودشو میزد که خوابه


تو شدی تمومه دنیام

هرچی داشتم با تو گفتم

از تو یک قصر بلوری

تو دل رویاها ساختم


اما تا لبریز احساس

شد وجودم از تن تو

دیگه نه اشکی تراوید

نه صدایی از لب تو


پا شدی بدون احساس

پر کشیدی از رو دوشـم

 بی تفاوت رفـتـی اما

نشد یادت فراموشم


حالا نه گلی می رویه

نه ستاره هست تو شبـهــام

اما جای پات هنوز هم

مونده روی قلب تنـهــام



"رؤیای محال "


Viewing all articles
Browse latest Browse all 37

Trending Articles