
غم تنهایی ( فریدون فروغی )
چـرا وقتی که آدم تنهـا می شه غم و غـصش قـد یک دنیـا میشه
میره یه گوشه پنهون می شینه اونجارو مثل یه زندون می بینه
وقتی که تنها میشم اشک تو چشمام پر می زنه
غــم میـاد یواش یواش خونه ی دل در می زنه
یــاد اون شب هــا می افـتم زیـر مهتـاب بهــار
تـوی جنگل لب چشمـه می نشـستیـم من و یـار
میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمیشه دل ایـن آدمـا زشتـه دیگه زیبـا نمیشـه
اون بالا باد داره زاغ ابرهارو چوب می زنه
اشـک این ابـرهــا زیـاده ولـی دریــا نمیشــه
غـم تنهــایـی اسیـرت میکنه تا بخوای بجنبی پیرت میکنه