
فانوس شبهای تنهایی من
فانــوس شـب هـای تنهــایی مــــن کاش می شـد یادم کنی بـاز دوبـاره
کاش می شد وجود سردموازعشق پر کنـی و شــب هامــو از ستــاره
*
کاش می شد از نور رنگین نگات لحظه هام رنگی از احساس بگیرن
کاش می شد درواپسین لحظه عشق چشمـونم دسـت تــو رو بـاز ببـیـنن
*
تـو واسـه دل خــزون دیـده ی مـن مثـل فصـلـی از محبـت مـی مـونی
بی تو هست آرزوهـام همش محال تـو منـو بـه رؤیـاهـام مـی رسـونی
*
فانــوس شــب هــای تنهـایـی مــن بـزدا گــرد خــــزون رو از تـنـــم
تا شــایــد بـا بــودن تـــو بتــونـــم مهتـابـو در شــــب تـارم بـشــونــم
*
تــو مـث فـرداهــا روشنی عـزیـز امــا مــن مـیـلـی بــه فــردا نــدارم
تمـوم فردای مـن بودن تــوســت بی توهیچ فردایی رو دوست ندارم